دانلود رمان اجباری به بزرگی عشق

دانلود رمان اجباری به بزرگی عشق

دانلود رمان اجباری به بزرگی عشق pdf با لینک مستقیم بدون سانسور رایگان

دانلود رمان اجباری به بزرگی عشق

رمان اجباری به بزرگی عشق یک رمان گروهی به قلم پریا و علی غزنوی و حنا میباشد که در سبک عاشقانه و اجتماعی نوشته شده است. جهت دانلود رمان اجباری به بزرگی عشق با فرمت PDF بدون سانسور رایگان با لینک مستقیم از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

خلاصه و دانلود رمان اجباری به بزرگی عشق

داستان در رابطه با دختری است که پدرش به زندان می افتد و او نیز مجبور میشود برای به دست اوردن تنها امید زندگی اش به هر دری بزند تا اینکه بالاخره…

بخش هایی از متن پرمان اجباری به بزرگی عشق

لا به لای افکار پریشانم به دنبال پاسخی برای سوالات بی پایانم به هر سویی میزدم .

مگر تمامی دارد ؟مگر تمام میشود این زهر عذابی که روزگار مرا هدیه داد ؟!

دست هایی به دور بازوانم حلقه زدند و مرا بالا کشیدند چرا رهایم نمیکنن؟؟بگذارید در درد خود بمیرم .

نای قدم برداشتن را هم نداشتم !گویی قلبم در اتش سرنوشت که از جرقه ی تقدیر روشن شده بود میسوخت .

بغض سنگینی را که راه گلویم را سد کرده بود با زحمت فرو دادم ولی چه فایده؟ تا کی بغضم را ببلعم؟!دلم بی تابی میکند و به خود میپیچد چرا؟

چون خیلی وقت است که تنها بغض به خوردش میدهم این دل چه گناهی دارد؟

با سیلی سردی که بر گونه ام فرود امد گوشه ی چشمانم را باز کردم و ناخوداگاه نفس عمیقی کشیدم و اکسیژن را روانه ی شش هایم کردم دنیا به روی چشمانم روشن شد .

ثمیه و آلیه خانم بودند که با چهره های درهم و تاسف بار بیچارگی ام را تماشا میکردند.

قلبم فشرده شد نگاهم را گرفتم و دستم را تکیه گاه قرار دادم .

پاهایم لرزش عجیبی داشتند اما هرطور بود برخاستم .

آلیه خانم نگران قدمی به سمتم برداشت ثمیه خانم همان طور که سعی در ریختن غم در نگاهش داشت گفت:دختر چرا بلند میشی؟بشین سرت گیج نره بیفتی بمونی رو دستمون بابات هم که نیست اگه اتفاقی بیفته واست لنگ مارو میگیرن …والا !

چشمانم را بستم ای داد از نیش زبان این زن لبخند بی جانی بر لب نشاندم و گفتم:نه مشکلی نیست .

رو برگرداندم و با گام های سست سعی در طی کردن سه پله ی حیاط داشتم برای رسیدن به اشیانه ی تنهایی هایم .

خانه ای که لبریز بود از عشق !اری عاشقانه میپرستیدمش ولی چه بی رحمانه از من گرفتنش !

با به یاد اوردن صحنه های تلخی که چندی از گذرشان نگذشته بود تپش قلبم شدید شد .

از پله ها گذشتم رو ی بار خواب ایستادم بودم با حس سنگینی نگاهی چشم چرخاندم و آلیه خانم را دیدم که مضطرب چشم به من دوخته بود .

به ناگه چهره ی کلافه و پریشان دادیار نظرم را جلب کرد !!

دست به سینه با موهای ژولیده به دیوار کاه گلی تکیه کرده نگاهش به زمین بود و گوشه ی لبش لا به لای دندان هایش .

طوسی چشمانش را به سوی دیده ام پرتاب کرد و اخم غلیظ من پاسخ ترهمش بود .

زیر لب خدانگهداری گفتم و وارد خانه شدم .

خانه ای که حال بدون او ذره ای صفا ندارد در میانش .

گوشه ی پرده را کنار زدم اری حیاط خالی بود رفتند .

تکیه ام را به دیوار دادم فکر نبودن پدر کنارم دلم را لرزاند و بغضم را هم ترکاند .

جاری شدند جویبار اشک بر کویر گونه ام و اما من نمیتوانستم جلو دارشان باشم !

اهسته و ارام زانو هایم خم شدند و بر زمین نشستم .

هق هق امانم را برید هر قطره اشکم خود مینالیدند کجاست دست های گرمش که اشک هایم را کنار بزند و بوسه بکارد بر پیشانی ام؟

صحنه هایی که دیدنشان فریاد میزد پایان خوشی هایم را در دفتر ذهنم تداعی میشدند و من میسوختم .

با سنگدلی تمام اغوشش را دزدیدند و غرور مردانه اش را شکستند به روی دیدگان من .

تحملش واقعا سخت بود .

از حالا ترهم و حرف و حدیث های مردم هم میشود نمک بر زخم هایم .

نمیدانم چقدر یا چند ساعت گذشت که کنج خانه میگریستم اشک هایم خشکیده بود .

باید کاری میکردم اما چه کار ؟صدای در به گوشم رسید دستی به مقنعه ام کشیدم و بلند شدم ….

لینک های دانلود رمان اجباری به بزرگی عشق

این رمان همچنان درحال تایپ میباشد، جهت اطلاع از آخرین اخبار و تاریخ انتشار این رمان به کانال تلگرام ما بپیوندید.
Telegram: @HiltunMag

نظرات 0

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *