اللهم عجل لولیک الفرج
لطفا برای سلامتی و ظهور امام زمان (عج) صلوات بفرستید.

    دانلود رمان همسر دوم خانزاده با لینک مستقیم و فرمت PDF رایگان

    دانلود رمان همسر دوم خانزاده

    دانلود رمان همسر دوم خانزاده جلد دوم رمان همسر دوم من میباشد که توسط … نوشته شده است. این رمان همچنان درحال تایپ میباشد. جهت دانلود رمان همسر دوم خانزاده بدون سانسور با لینک مستقیم و فرمت pdf رایگان از مجله اینترنتی هیلتن به ادامه مطلب بروید.

    خلاصه و دانلود رمان همسر دوم خانزاده

    رمان در ادامه‌ی جلد اول نوشته شده است و به وقایع و اتفاقات بعد از ان میپردازد.

    بخش هایی از رمان همسر دوم خانزاده

    اشکی از گوشه چشمم چکید تموم بدنم درد میکرد و کبود شده بود بخاطر کتک هایی ک دیشب مامان بهم زده بود مادری ک در حقم مادری نکرد!
    تینا! با شنیدن صدای داد مامان به سختی از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم اتاق مامان کنار اتاق من بود برای همین صداش واضح میومد همیشه تقه ای زدم ک صدای عصبیش بلند شد بیا تو!
    مثل همیشه لباس های شیک و گرون قیمتش رو پوشیده بود با آرایش غلیظ ک روی صورتش بود و اون بیشتر شبیه زن های خیابونی میکرد تا یه زن نجیب ! مادرم بود اما اصلا دوستش نداشتم ازش متنفر بودم هیچوقت برام مادری نکرده بود
    _ الان یه آرایشگر میاد و آماده ات میکنه لباس هایی رو هم ک میاره میپوشی و آماده میشی نبینم جفتک بپرونی و وحشی بازی دربیاری فهمیدی؟!
    با تعجب بهش خیره شدم چرا آرایشگر داشت میومد مگه امشب چخبر بود سئوالی ک تو ذهنم بود رو به زبون آوردم
    امشب چخبره مگه قراره جایی بریم؟! به چشمهام خیره شد از دیدن برق شیطانی تو چشمهای ترسیدم حس بدی بهم دست داد انگار امشب قرار بود اتفاق بدی بیفته! پوزخندی زد و گفت به تو ربطی نداره گمشو الان آرایشگر میاد باید آماده بشی
    مامان م….. حرفم و قطع کرد و مثل همیشه با عصبانیت داد زد به من نگو مامان فهمیدی دختره ی پتیاره من مامان تو نیستم
    سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم چونه ام لرزید با بغض بهش خیره شدم ک داد زد
    _گمشو بیرون پدر سگ
    با گریه از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم روی تخت خودم و انداختم و شروع کردم به گریه کردن
    همیشه حسرت داشتن مادر رو داشتم اما هیچوقت مادری نداشتم ک برام مادری کنه جز فرشته همسر دوم پدرم ک وقتی هفت سالم بود برعکس بقیه دوستم داشت بهم توجه میکرد اما بعدش یهو با اومدن مامان نیایش گذاشت رفت تا الان ک دوباره برگشته اما هیچوقت سراغ من و نگرفت فقط بچه های خودش رو برد بابام رو برد همشون رفتن فقط من موندم تو این عمارت قدیمی کنار مادرم کسی ک هنوزم از بابام و فرشته متنفر بود و با انتقام گرفتن از من سعی میکرد خودش رو خالی کنه!
    چجوری یه مادر میتونست انقدر بد باشه ک حتی از بچه ی خودش هم متنفر باشه چقدر بدبخت بودم هر روز زیر دست و پاهاش کتک میخوردم له میشدم اما باز هم دوستش داشتم فقط تشنه ی محبت مادرانه اش بودم
    هیچکس من و دوست نداشت هیچکس من و یادش نبود نه بابام نه فرشته نه داداشام تنهای تنها بودم !


    تموم شد! با شنیدن صدای آرایشگر نگاهم و به آینه دوختم با تینای چند ساعت پیش خیلی فرق داشتم صورتم به طرز ماهرانه ای آرایش شده بود لب های غنچه ای ک با رژ قرمز خیلی بزرگتر دیده میشد چشمهای درشت قهوه ای رنگ با ابروهای پهنی ک اصلاح شده بود و دخترونه درستش کرده بود خیلی زیبا شده بودم آهی کشیدم وقتی قلبم خوشحال نبود زیبایی صورت به چه دردم میخورد! با باز شدن در اتاق نگاهم و به خدمتکار شخصی مامانم دوختم ک پشت چشمی برام نازک کرد و با صدای تیزش گفت زود باش این و بپوش همه پایین منتظرن
    بلند شدم به سمتش رفتم و لباس رو ازش گرفتم اشاره ای به آرایشگر کرد و جفتشون از اتاق رفتن بیرون لباس رو از کاور بیرون آوردم با دیدن لباس سفیدی ک بیشتر شبیه لباس عروس بود تا لباس مجلسی شکه بهش خیره شده بودم حتی جرئت تکون خوردن هم نداشتم
    هنوز خشک شده سر جام ایستاده بودم و داشتم فکر میکردم چرا مامان من باید لباس عروس بده من بپوشم ک در اتاق با صدای بدی باز شد و صدای عصبی مامان داخل اتاق پیچید
    سه ساعت داری تو اتاق چه غلطی میکنی هان؟! با بهت گفتم مامان این لباس عروس
    پوزخندی زد و گفت
    آره لباس عروس من م… من چرا …باید ای..
    به سمتم اومد با خشم بازوم و گرفت و گفت
    امشب قراره عروس بشی همسر یه مرد پولدار و قدرتمند میشی فهمیدی امشب تو ازدواج میکنی بهت زده لب زدم چی؟!
    بدون اینکه سئوالم رو جواب بده با خشم گفت
    بیست دقیقه فرصت داری لباس و بپوشی بیای پایین سر سفره ی عقد بشینی فقط بیست دقیقه کافیه یک دقیقه دیر کنی اون وقت ک میدم سگ های تو حیاط تیکه پارت کنن فهمیدی؟! هنوز ساکت بودم با بهت بهش خیره شده بودم ک محکم تکونم داد و گفت فهمیدی؟!
    با صدای گرفته ای لرزون شده از ترس و بهت گفتم
    آره بیست دقیقه فقط!
    بعد از گفتن این حرف از اتاق رفت بیرون خدایا این چه سرنوشتی بود یعنی من باید به اجبار با مردی ک حتی ندیدمش باید ازدواج کنم این چه امتحانی بود کاش جرئت داشتم و فرار میکردم اما میدونستم فرار از دست مامان مساوی بود با مرگ!
    با سرعت داشتم میدویدم با شنیدن صدای بوق ماشینی جیغ بلندی کشیدم ک صدای داد مرد غریبه بلند شد
    هوی مگه کوری اگه میخوای خودت و بکشی برو یه جا دیگه نه اینکه اومدی وسط جاده برای ما دردسر درست کنی! اشکام روی صورتم جاری بودند با ترس نگاهی به پشت سرم انداختم میترسیدم پیدا کنند از سر سفره ی عقد فرار کرده بودم مامانم میخواست من و به عقد یه پیرمرد هفتاد ساله دربیاره گرچه اسمش رو نمیشد گذاشت مادر! دوباره شروع کردم به دویدن نمیدونم چقدر راه رفتم تا رسیدم به یه جاده ی خلوت از سیاهی شب داشتم میترسیدم اما چاره ای نبود باید تحمل میکردم صدای ماشینی اومد با خوشحالی به عقب برگشتم و دستی تکون دادم ک صدای خمار و کشیده ی مرد مسنی بلند شد جوون خانوم خوشگله کجا این وقت شب!
    با ترس شروع کردم به دویدن صداش داشت میومد و معلوم بود ک داره میاد دنبالم اشکم در اومده بود عجب غلطی کرده بودم اومده بودم تو این جاده ی سوت و کور
    خانوم کمک میخوای؟! با شنیدن صدای مرد غریبه ای به سمتش برگشتم و با ترس گفتم میشه کمکم کنید میخوام برم خونه ی داییم!
    آره سوار شو صدای اون مرد مست هنوز هم داشت میومد از ترس کم مونده بود قلبم وایسته سریع سوار ماشینش شدم ک درش باز شده بود نمیدونم چرا بهش اعتماد کردم شاید از شدت ترس و بی پناهیم بود صدای بمش بلند شد آدرس!
    انقدر ترسیده و هول شده بودم ک یادم رفته بود آدرس رو بهش بدم آدرس خونه ی دایی آرسام رو بهش دادم و با صدای لرزونی گفتم
    میشه موبایلتون رو بدید؟! موبایلش رو ک داد سریع شماره ی دایی آرسام رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق صدای خوابالودش داخل گوشی پیچید بله بفرمائید؟!
    با گریه نالیدم
    دایی با شنیدن صدام چند ثانیه مکث کرد و بعدش با نگرانی گفت تینا دخترم تویی خوبی چیشده؟!
    با هق هق گفتم
    دایی تو رو خدا کمکم کنید تینا چیشده کجایی الان؟!
    نمیدونم دایی من فرار کردم صدای دادش بلند شد چی!!!!؟
    با گریه شروع کردم به تعریف کردن اتفاق هایی ک تو این مدت افتاده بود و جریان امشب رو ک مامان داشت من و به عقد یه پیرمرد هفتاد ساله در میاورد و مجبور شدم به هزار زحمت فرار کنم
    تینا الان کجایی آدرس بده بیام دنبالت دایی من الان دارم میام خونه ی شما
    گوشی رو بده به راننده چشم
    گوشی رو به سمت پسر غریبه گرفتم و با صدای خشدار شده از گریه گفتم
    بفرمائید با شما کار داره! باشه حتما
    و گوشی رو قطع کرد در تمام طول راه فقط داشتم بیصدا گریه میکردم
    با ایستادن ماشین نگاهی به اطراف انداختم کنار خونه ی دایی آرسام بودیم خواستم پیاده بشم ک صدای سرد پسر غریبه بلند شد
    وایستا! دستم کنار دستگیره خشک شد متعجب بهش نگاه کردم ک پیاده شد و در سمت من و باز کرد من ک داشتم پیاده میشدم این مرده چشه بیخیال فکر کردن به رفتار عجیبش پیاده شدم ک دنبالم به سمت خونه اومد زنگ‌در خونه رو زدم ک باز شد سریع به سمت خونه دویدم ک دایی اومده بود بیرون با دیدنش همه چیز رو فراموش کردم و سمتش دویدم محکم بغلش کردم تنها کسی ک این مدت بهم سر میزد و هواسش بهم بود داخل خونه رفتیم تو بغلش نشسته بودم ک دستش و روی موهام میکشید صدای گرفته و عصبیش بلند شد گریه نکن عزیزم آروم باش
    دایی من خیلی میترسم نترس عزیزم من کنارتم دیگه نمیذارم اتفاقی برات بیفته
    با شنیدن حرفش لبخندی روی لبهام نشست چقدر حس خوبی بود داشتن یکی ک هوات رو داره و حمایتت میکنه
    چند روز گذشته بود حالم بهتر شده بود مامان اومده بود خونه ی دایی داد و بیداد راه انداخت میخواست باز من رو ببره ک دایی تهدیدش کرد اگه اتفاقی برام بیفته یا یک تار مو از سرم کم بشه بدبختش میکنه ولی مامان دست بردار نبود تا اینکه نمیدونم دایی چی بهش گفت بیخیال شد!
    سعی کردم بدون فکر کردن به اتفاق هایی ک افتاده بود یه زندگی جدید شروع کنم کنار دایی و همسر و بچه هاش پزشکی خوندم بودم و درسم رو خیلی وقت بود ک تموم کرده بودم
    امروز روز اول کاریم داخل بیمارستان بود بعد از اینکه آماده شدم یه تاکسی گرفتم و با عجله به سمت بیمارستان حرکت کردم نگاهی به ساعت انداختم ساعت هشت بود روز اول کاری دیر کرده بودم لعنتی بدون اینکه جلوی پام رو نگاه کنم
    شروع کردم به دویدن ک محکم خوردم به یکی کیف و وسایلم پخش شد روی زمین آخ بلندی گفتم
    با عصبانیت در حالی ک سرم رو بلند میکردم دادم زدم
    هوی یارو مگه کوری جلوی چشمهات رو نمیبینی باید بری چشم پزش..ک… با دیدن فرد روبروم حرف تو دهنم ماسید! خدای من همون پسر جوونی بود ک اون شب من و نجات داده بود اون شب حتی دقیق آنالیزش نکرده بودم موهای قهوی مایل به سیاه چشم و ابرو مشکی با قد بلند و اندام ورزشکاری چشمهای سرد و یخ زده اش و اون غروری ک تو صورتش موج میزد باعث شده بود جذابیتش دو چندان بشه! تموم شد؟!
    با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و گیج گفتم
    چی؟! پوزخندی زد و گفت دید زدنتون تموم شد؟!
    با شنیدن این حرفش تازه انگار به خودم اومدم با خشم بهش خیره شدم و با حرص گفتم
    مالی نیستی بخوام دید بزنمت داشتم نگاه میکردم ببینم واقعا کوری یا نه تا ببرمت یه چشم پزشکی جایی! پوزخندی زد و گفت خوبه مالی نیستم داشتی درسته قورتم میدادی!
    با حرص خواستم چند تا فحش بارش کنم ک نگاهی به ساعتش انداخت و گفت
    وقت کلکل با بچه ها رو ندارم بدون توجه بهم رفت از عصبانیت داشتم منفجر میشدم پسره ی عوضی مغرور بلاخره یه جا حالت رو میگیرم و اون غرور کاذبت رو خورد میکنم نفسم و با حرص بیرون دادم و خم شدم و وسایلم رو از روی زمین جمع کردم و به سمت داخل بیمارستان رفتم ک نسترن رو دیدم با دیدنم به سمتم اومد و با حرص گفت کجا بودی تا الان تو؟!
    با حالت زار بهش خیره شدم و گفتم
    خواب موندم زود باش برو لباست و بپوش باید بریم اتاق جلسه
    باشه ای گفتم و به رختکن رفتم لباس فرمم رو پوشیدم و به سمت اتاق جلسه حرکت کردم
    تا خواستم به سمت اتاق جلسه برم صدای رژینا از پشت سرم اومد
    تینا ایستادم به عقب برگشتم با دیدنش ک با دو داشت به سمتم میومد لبخندی زدم و گفتم جانم؟!
    مثل همیشه با لبخند پر انرژی ک روی لبهاش بود گفت
    برو اتاق رئیس بیمارستان این پرونده رو هم ببر آقای صفوی داد! و پرونده ای رو به سمتم گرفت با لبخند پرونده رو از دستش گرفتم و به سمت اتاق رئیس ک طبقه ی سوم بود حرکت کردم وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدم و در اتاق زدم و ک صدای مردونه ی آشنایی اومد بیا تو!
    در اتاق و باز کردم ک با دیدن پسر روبروم شکه چند دقیقه بهش خیره شده بودم این همونی بود ک چند دقیقه پیش باهاش برخورد داشتم و هر چی از دهنم در اومده بود بارش کرده بود لعنتی چقدر بد شانس بودم یعنی اون رئیس بیمارستان بود حتما اخراجم میکرد اونم روز اول کاریم داشت اشکم در میومد ک صدای سردش بلند شد
    چیکار داشتی؟! نفس عمیقی کشیدم و مثل همیشه سعی کردم اعتماد بنفسم رو کامل حفظ کنم با صدای سردی مثل خودش مغرور جواب دادم این پرونده رو آقای صفوی دادن بیارم برای شما!
    به سمتش رفتم و پرونده رو بهش دادم و گفتم
    بااجازه! و اولین قدم رو برداشتم ک صداش از پشت سرم بلند شد دلقک کوچولو انقدر به خودت فشار نیار ک مودب باشی!
    با شنیدن این حرفش دستام از عصبانیت مشت شد پسره ی عوضی مغرور
    به سمتش برگشتم و درکمال خونسردی لبخندی زدم و گفتم
    دلقک بودن خیلی بهتر از بیشعور بودن! نگاهش رو بهم دوخت پوزخندی زد و گفت مواظب خودت باش دلقک کوچولو توهین کردن به من عواقب خیلی خوبی نداره
    با اینکه ترسیده بودم اما کم نیاوردم و گفتم
    هیچ غلطی نمیتونی بکنی! با ایستادنش از ترس حس کردم قلبم نزدیک وایسته اما همچنان ظاهرم رو حفظ کردم و با بیخیالی بهش خیره شدم به سمتم اومد روبروم ایستاد به چشمهام خیره شد و با صدای بمی گفت خوشم اومد خیلی سرکش و وحشی هستی
    مسخ شده به چشمهاش خیره شده بودم لعنتی صداش چقدر جذاب و گیرا بود!
    میدونستی عاشق رام کردن دخترای سرکش و وحشیم! و دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید همچنان بدون اینکه حرفی بزنم مسخ شده بهش خیره شده بودم ک با قرار گرفتن دستش روی لبهام عین برق گرفته ها عقب رفتم و با عصبانیت گفتم داری چه غلطی میکنی مرتیکه ی پفیوز؟!
    داشتم نوازشت میکردم خوشگله! از شدت عصبانیت دیگه داشت دود از سرم بلند میشد ک پوزخندی زد و گفت وقتی عصبانی میشی خیلی هات میشی!
    با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم چقدر پرو بود این بشر چند بار دهنم رو باز و بسته کردم چند تا فحش بارش کنم اما پشیمون شدم و در آخر با حرص پام رو عین بچه هام به زمین کوبیدم و گفتم
    عوضی کثافط و از اتاقش خارجش شدم اخه این بشر چقدر کثیف بود جچوری جرئت کرد با من اون شکلی رفتار کنه! اه لعنتی چرا وقتی دستش روی صورتم بود عین ماست وایستاده بود به چشمهاش نگاه میکردم کاش با مشت میخوابوندم تو گوشش تا حالش میومد سر جاش بعد از اینکه جلسه تموم شد با اعصاب خوردی از سالن زدم بیرون من باید زیر دست اون پسره ی مغرور و از خود راضی ک رئیس بیمارستان بود کار میکردم چجوری میتونستم آخه با اون کار کنم با حرص غریدم آخه مگه دکتر کم بود ک من باید زیر دست اون مرتیکه کار کنم!
    نسترن با حرص سری تکون داد و بهم تشر زد
    همه از خداشونه ک با زیر دستش باشن و ازش کار بگیرن اون وقت تو نشستی غر میزنی؟! ایستادم ک نسترن هم ایستاد بهش خیره شدم و گفتم من اگه نخوام با اون کار کنم کیو باید ببینم؟!
    صدای خشدار و سردش از پشت سرم بلند شد
    من و ! بهت زده به سمتش برگشتم و اب دهنم رو قورت دادم ک پوزخندی به صورت ترسیده ام زد و گفت خوب داشتی میگفتی خانوم کوچولو؟!
    نمیخواستم جوابش رو بدم تا از کار بیکار بشم من باید دوره ام رو کامل میکردم و اینجا بهترین بیمارستان برای کسب شهرت و یاد گرفتن کار بود پس سکوت رو ترجیح دادم لب به دندون گرفتم
    ک با صدای خشدار و خشکی گفت
    چیه زبونت رو موش خورده؟! جلوی زبونم رو گرفته بودم تا فحش بارش نکنم مرتیکه ی اسکول و اما مگه میذاشت! میبینم لال هم ک هستی!
    دیگه بیشتر از این نمیشد ساکت شد و به اراجیفش گوش داد با حرص گفتم
    لال خودتی مرتیکه ی …. با سلقمه ای ک نسترن بهم زد نگاه تندی بهش انداختم ک لبخندی زد و هول زده گفت ببخشید تو رو خدا آقای کیانی تینا فقط داشت شوخی میکرد
    نگاه سردی بهم انداخت ک برای چند ثانیه حس کردم تموم تنم از نوع نگاهش لرزید و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت هنوز ساکت ایستاده بودم و به جای خالیش خیره شده بودم ک نسترن مشت محکمی به بازوم زد و گفت
    به چی خیره شدی تو اونجوری داشتی کاری میکردی ک اخراجت کنه نفسم رو کلافه دادم بیرون و گفتم خیلی رو اعصابم رژه میره نمیتونم تحمل کنم کسی بهم زور بگه یا حرفی بزنه من و میشناسی ک !
    با تاسف سری تکون داد و گفت
    با آرتان کلکل نکن ک آخر و عاقبت نداره سر به سرش نزار اون خیلی خطرناک تینا ازش دوری کن! متعجب از این حرفش بهش خیره شده بودم تا خواستم بپرسم منظورش از این حرفش چی بوده ک صدای خانوم صادقی بلند شد نسترن زود باشید بیاید کجا موندید!
    نسترن دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید و گفت
    _اومدیم خانوم صادقی
    و اجازه ی فکر کردن بیشتر رو بهم نداد!

    لینک های دانلود رمان همسر دوم خانزاده

    دانلود رمان همسر دوم خانزاده به دلیل درحال تایپ بودن این رمان امکان پذیر نیست، اما پارت های آن در سایت قرار خواهند گرفت و شما میتوانید پس از کامل شدن جهت دانلود رمان همسر دوم خانزاده واطلاع از آخرین اخبار و تاریخ انتشار این رمان به کانال تلگرام ما بپیوندید.
    Telegram:@HiltunMag

ارسال دیدگاه

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت دانلود رمان محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
طراحی و کدنویسی : رضا دلیر